دختر آریایی

هر که خدا در او بدمد عاشق میشود....

اونجا چطور؟؟؟

یا نور...

اینجا همه چیز آشفته است...
از ذهن من بگیر تا....
اتاق بایگانی شرکت!
اینجا همه چیز تاریک است...
از دل من بگیر تا...
اتاق نهارخوری شرکت!
اینجا همه چیز طولانیست....
از امید من به رسیدن به هدف بگیر تا...
راه رسیدن شرکت به خانه!
اینجا همه چیز...
راستی...!!! آنجا چطور؟
______________________

توی این شرکت خراب شده تمام دلخوشیم به اون اتاق بایگانی بود که کلیدش رو فقط خودم دارم.
دوسش داشتم چون به هم ریخته و هرج و مرج بود.
اونجا آرامش میگرفتم که اونجا هم به دستور مدیر عامل (!!!) روز پنجشنبه کاملا" پاکسازی و مرتب شد!!!
اه...
اینجا چقدر زیادی مرتبه...

             

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:24  توسط شادی  | 

تسلیم

*به نام نازنین ناز بی نیاز*

دیشب خواب دیدم.
نارنجی ترین خواب دنیا.
خوابم بهم گفت : شادی! تو یه چیزی میخوای که خیلی وقته دنبالشی.
دوسش داری اما...
میدونی که بهش نمیرسی.
پس اون چیز رو بذار برای "نداشتن"!
با خودت بگو من تو زندگیم یه چیزایی دارم. یه چیزایی ندارم.
اون رو گذاشتم برای "نداشتن"
---------------------
و من از ساعت 2:34 بامداد که از خواب پریدم ، تا ساعت 6 که راه بیفتم و بیام دانشگاه ،                    برای "نداشته هام" گریه کردم...
انگار تسلیم شدم جلوی تقدیر و نداشته هام.
به این میگن  نارنجی ترین تسلیم دنیا...
___________________________________

***دیشب به "تنهایی" فکر میکردم.
احساس کردم ، نمیتونم "تنهایی" رو تعریف کنم.
درکش میکنم. با بند بند وجودم.
اما نمیتونم بیانش کنم.
تصمیم دارم از امروز فکر کنم تا یه تعریف خوب  براش پیدا کنم.

              

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:59  توسط شادی  | 

((شادیِ من))

*یا حق*

گم شدم در دل شب
در پس پرده ی مِه
پشت آن کوه وقیح پر وهم...
نه خدایی ، نه ندایی ، نه کمی شور و صفایی
نه امیدی ، نه صدایی ، نه دل و رنگ و شَمایی...
که فقط من!
نه فقط من!
یک تنِ خالی و بی من...
گم شدم من!
گم شده من!
نیست در من  این منِ ساده ی بی تن...
رو به رویم گور خالی ؛
خالی از جسم و تن و من!
گم شده من!!!
روزهاییست در پیِ هم
گشتم و میگردم و میگردم ونیست ((شادیِ من))
لیک امروز...

    

*کاش زودتر پنجشنبه بشه.

**دیشب واسه بار ششم "کیمیاگر" رو تموم کردم.

*** دلم میخوا بخوابم. یه خواب چند ساله...

****کاش...

(هرجور دوست داری جای خالی رو پر کن!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:24  توسط شادی  | 

کاش نَتَرسم...

همه چیز رو به راهه! همه چیز...
خدا دوباره منو پیدا کرده. نمیدونم شاید هم من دوباره اونو پیداش کردم! حالا چه فرقی داره؟ مهم اینه که هست! ((خدا هست))
دوباره حوصله پیدا کردم که بنویسم.
میتونم بنویسم ، بخونم ، بخندم ، بخندم ، بخندم...
دوباره نصفه شبها با ذوق و شوق ، چای یا قهوه تلخ واسه خودم تنهایی دم میکنم و با اشتیاق تا صبح میشینم و میخونم و مینویسم و مینویسم و مینویسم...
دوباره میشینم و ساعت ها فیلم میبینم و پا به پاشون میخندم و اشک میریزم و اشک میریزم و اشک میریزم و اشک میریزم...
دوباره ساعتها میشینم و فکر میکنم و با عروسکهام حرف میزنم و براشون دردِ دل میکنم...
دوباره وقتی میخوام از پل های عابر محبوبم رد بشم ، چند دقیقه ای بالاش وایمیستم و زل میزنم به ماشین ها و آدمهای اون پایین و با خوشبختیم بهشون فخر میفروشم و تو دلم خدارو شکر میکنم و شکر میکنم و شکر میکنم...
دوباره جون پیدا کردم که شبهای سرد و پر ستاره برم توی بالکن و سجاده پهن کنم چند ساعت همینجوری از سرما بلرزم و پشت سر هم نماز بخونم و با خدا گپ بزنم...
خلاصه...
همه چیز روبه راهه...
فقط...!!!
میدونی چیش بده؟
اینکه شب موقع خواب ترس هجوم بیاره به دلت که نکنه بخوابی و صبح که پاشدی ببینی همه چی خراب شده؟!
من نمیدنم دلیل این سَرمَستی چیه!(شاید هم میترسم به خودم بگم دلیلش چیه!)
اگه امشب بخوابم و صبح پاشم و یه خبر...
یه خبر به گوشم برسه که دلیل همه ی این خوشحالی نابود بشه چی؟
اگه اصلا" دلیلم دلیل نباشه و توهم باشه چی؟
ماهدخت میگه کاش میشد الکی خوش باشیم! یعنی بی دلیل.
اما من دلم نمیخواد! نمیخوام بی دلیل خوش باشم.
کاش جرأتشو داشتم که حداقل به خودم بگم دلیلم چیه!
کاش دلیلم دلیل باشه!
کاش نَتَرسم...
           

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* کاش میتونستم نوشته های دیشبمو اینجا بذارم!!! حیف...

**...حق با تو بود میبایست میخوابیدم!
اما مادر بزرگها گفته اند : ((چشمها نگهبان دلهایند))!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:15  توسط شادی  | 

کاش خرافاتی باشم...

                                                            او...

 

دلم ميخواد به تمام خرافات دنيا اعتقاد پيدا كنم!
دلم ميخواد 40 شب جلوي در خونمونو آب و جارو كنم بلكه شب 41 ام يه امام بياد حاجتمو بده!!!
دلم ميخواد هميشه با پاي چپ برم تو دستشويي و با پاي راست بيام بيرون!
دلم ميخواد 1000تا شال سر نوعروس بكنم و نذر نخل كنم تا حاجتم روا شه...
دلم ميخواد روزي يه تخم مرغ  از بالاي سرم بندازم رو زمين!
دلم ميخواد دور تا دور خونمون نمك بريزم تا نحسي ازش دور شه!
دلم ميخواد شب كه ميخوابم تمام لباسم رو پر از سنجاق قفلي كنم كه جن و پري شبونه نيان جادوم كنن...
دلم ميخواد برم از دعا نويس   ؛ باطلِ سِحر بخرم!
دلم ميخواد...
دلم ميخواد تمام اين خرافاتو باور كنم!
دلم ميخواد اصلا" اينا ديگه برام خرافات نباشن!
شايد با اعتقاد داشتن با اينا به يه جايي برسم!
خدا كه ديگه رسما" بيخيال من شده!
همش ميگن جمعيت زمين به شدت رو به افزايشه! من باور نميكردم!
اما انگار راست ميگن.
خدا زيادي سرش شلوغ شده.
ديگه نه منو ميبينه نه التماسامو ميشنوه...

----------------------------


***كاش  هنوز ضرب المثل ها ي عهد عتيق ما ايراني ها مصداق داشت و يا من سر راهي نبودم...

                

                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:40  توسط شادی  | 

دست از طلب ندارم...

                                          *به نام نازنین ناز بی نیاز*

 

دیشب باز بیخوابی زده بود به سرم.
از حافظ یه فال گرفتم. بابابزرگم میگه حافظ وقتایی که دلت خیلی گرفته یا شکسته باشه ، خیلی خوب جوابتو میده.
من که دلم خیلی گرفته بود...
حافظ گفت :

دست از طلب ندارم تا کام من براید     یا تن رسد به جانان یا جان ز تن براید
گویند ذکر خیرش در خیل عشق بازان     هرجا که نام حافظ در انجمن براید
.......


آخِی...
یاد شب یلدا افتادم!
چه شب نازی بود...
--------------------------

***یا من سرِ راهی ام ، یا روحانی های آسمون تموم شدن و دکون هاشون رو تخته کردن و یا دیگهحوصله ی انجام ضرب المثل های عهد عتیق ما ایرانی هارو ندارن.
اما جدا" دیوانه شدم...

                      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:51  توسط شادی  | 

تنهایی؟؟؟

                                      *یارب*

 

به شانه هایم میزنی که تنهایی ام را تکانده باشی....!!!!

به چه دلخوش کرده ای؟

تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟؟؟؟

  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:46  توسط شادی  | 

..........!!!!!!!

                                                     *به نام خدا*

 

خيلي وقته كه ديگه نوشتنم نمياد!
نه اون اراجيفي كه مينوشتم و اسمشو ميذاشتن شعر!
نه اون مذخرفاتي كه مينوشتم و بهش ميگفتن متن ادبي!!!
چيزايي كه الان مينويسمو كسي نخونده كه براش اسمس بذاره! فقط يه بار چندتاشو مامان خوند !
بعد از خوندنش وقتي رفتم تو اتاقش گفت تا از اين پنجره پرتت نكردم پايين از اتاق برو بيرون!
گفتم چرا آخه؟
گفت هركي اينارو بخونه فكر ميكنه يه بيماره ساديسمي نوشته!
تو دلم گفتم خوشحالم كه همشو نخوندي! وگرنه همين امروز منو ميبردي روزبه!
------------------------------------------------------------------------------
ديشب منو تنهايي تا صبح با هم عشق بازي ميكرديم!
خوبيش اينه كه تنهايي نا محرم نيست!
------------------------------------------------------------------------------
دلم ميخواد يه سر به خونه مرحوم دكتر معين؛كتابخونه ابن سينا؛پارك دم خونه و تمام جاهايي بزنم كه يه روزايي مثل اسب توشون درس ميخوندم!
ميخوام ببينم اسب تر از منم پيدا ميشه؟
------------------------------------------------------------------------------
ديروز تو اتوبوس يه خانوم كنارم داشت با موبايل حرف ميزد:
((آهان..........ميمردي بيشتر حواستو جمع ميكردي؟...........مگه قرار نبود فردا شب بياد؟.......نخير!اون زن پتيارتو ميگم!.........باشه يه دفعه ديگه؟به همين راحتي؟ميدوني با چه بد بختي اي شوهرمو پيچوندم؟گفتم ميرم خونه سوسن! حالا بگم چي شد؟...................‌‌‌(مكث طولاني)..........OKاما اين دفعه اگه گاف بدي ديگه نه من نه تو! (يه ماچ محكم گذاشت رو موبايل)تو هم همينطور!خداحافظ!))
و من كلي خنديدم! نه به كاپشن قرمزو كفش فسفري و لاك سورمه ايش!
بلكه به جاي رژ قهوه ايش كه رو گوشي موند!!!
-----------------------------------------------------------------------------
خسته تر از اونيم كه بخوام ابراز دلتنگي كنم!
دلم هم خسته تر از اونيه كه بخواد تنگ بشه!
الان بيشتر ميخوام يه روزي رو تو اين هفته ها پيدا منم كه هيشكي توش نباشه!
نه تو! نه كفش ! نه مانتو!نه...
فقط خودم باشمو اتاقم و تنهايي...(به علاوه ي يه موسيقي كه بيشتر از ايني كه هستم لهم كنه! بلكه وقتي كامل له و تجزيه شدم؛ موقع بازيافت؛يه چيز به درد بخور باهام بسازن! الان كه كاملا" اسقاط شدم)
حالا انتخاب موسيقي با تو! ميتوني نظر بدي! فرهاد؛محسن نامجو؛احسان؛بنان يا شجريان؟(تناسبو داشتي؟)
-------------------------------------------------------------------------
خداحافظ!
نميدونم واسه چند وقت!
شايد يه ساعت ؛ يه روز؛ يه سال؛ يا هميشه!
گفتم كه اگه رفتم و ديگه بر نگشتم نگي بي معرفت بود!

                  

پی نوشت: پیشنهاد این قالب از یکی از دوستام بود! دیگه خودم حوصله دنبال قالب گشتن ندارم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:12  توسط شادی  | 

حالا تو هی نفهم...!!!

یا نور!

                                                                    
من خیلی سعی کردم تا قانعت کنم که خوبم!
اگر هم نباشم، چاره ی دردم این روانشناسهای خل وضع تر از خودم نیستند که فکر میکنند با 4تا عزیزم ، عزیزم گفتن و لبخندهای ملیح مذخرف به لب آوردن میتونن مشکل مردم رو حل کنن!
خیلی سعی کردم بفهمی!
حالا تو هی نفهم!
هی نفهم و منو وادار کن که باز قانعت کنم!
باز هم خدا پدر این دکتر داروسازی رو بیامرزه که کمر به تولید ژلوفن بست! اون هم از نوع 400 اِش!
میبینی؟
چاره ی سردرد و نا آرومی من 2تا کلونازپامه و 2تا ژلوفن!
اون هم از نوع 400اِش!
حالا تو هی نفهم....!!!                                                           

                               

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:25  توسط شادی  | 

بارباپاپا یا زن بابای سیندرلا؟مسئله این است!!!

                                                              *به نام خداي مهربان*

ديروز بعد از کلي اعصاب خوردي که حسابي ذهنمو آشفته کرده بود صفري بهم گفت :(( تقصير خودت نيست که اين بلاها سرت مياد! تو فقط زيادي ساده اي و فکر ميکني همه بهت راست ميگن ! چرا فکر ميکني به همه بايد کمک کني؟ اصلا" چرا ((بايد)) به همه کمک کني؟))
اولش از خودمو سادگيم بدم اومد ولي ديدم صفري راست ميگه!!!
ساده بودنم تقصير من نيست! به ن چه که تمام کودکي من تو ((ميو ميو)) خلاصه ميشه و بارباپاپا و باربامامان که همشون عوض ميشدن؟ : ((ميو ميو عوض ميشه!)) ، ((بارباپاپا عوض ميشه!)) و...!!!
يه عمر مارو با اين عوض شدن ها خر کردن! الان يادم نيست اوم موقع ها چه تصوري داشتم! اما الان ميگم شايد خيال ميکردم که منم هروقت بخوام ، با يه ((شادي خانوم عوض ميشه!)) ميشم هموني که ميخوام!
نتيجه گيري اخلاقي: تمام رنجي که از سادگي و خريتمون ميکشيم تقصير خانواده ي بارباهاست و ميوميو!!!
_خدا از سر تقصيراتشون نگذره!_
____________________________________
پي نوشت۱: اما ن هنوز با يه چيزي درگيرم!اونم ارتباط سادگيمه با جمله اي که يه بنده خدايي بهم گفت!!!
گفت :عوضي!تو يه هفت خط تمام عياري! هزار تا شيطونو ميذاري تو جيب بغلت! گرگ پليد!!!
و من هنوز نفهميدم که بالاخره ساده ام يا گرگ پليد! دليل سادگيم که پيدا شد ، اما اگه پليدم ، تقصير کيه؟
زن باباي سيندرلا يا باباي دائم الخمر دختر کبريت فروش؟ شايد هم روباه مکار و گربه نره!!!

 

                                

پی نوشت ۲: بعد از خراب شدن قالب نارنجی خودم هنوز قالبی که دوست داشته باشم پیدا نکردم!

شما به بزرگی خودتون عوض شدن تند تند قالبهارو ببخشید!  

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:7  توسط شادی  |